صفحه اصلي > فرهنگی و اجتماعی > خاطره آزاده روستا از لحظه رهایی و بازگشت

خاطره آزاده روستا از لحظه رهایی و بازگشت


27-05-1394, 22:10. نويسنده: admin

سلام بر همه عزیزان ، آنانکه با اظهار لطف و محبت سالگرد ورود  آزادگان را تبریک گفته و در حقیقت دلباختگی ، شیفتگی و پایبندی خود را به ارزش های انقلاب شکوهمند اسلامی نشان دادند و در ادامه توجه عزیزان را به خاطره ای از اسارت زمانیکه که قرار بود اسرا آزاد بشوند جلب می نمایم.

روز ها و شب ها می گدشت ولی خیلی کند حرکت می کرد انگار هر روز آن به اندازه صد روز بود . یک زندانی می داند که آخر کی آزاد می شود اما آزادگان هیچ اطلاعی از روز آزادی خود نداشتند.اگر از هر آزاده ای سوال شود سخت ترین حالت برای شما در اسارت چه بود؟ همگی خواهند گفت انتظار کشیدن و معلوم نبودن سرنوشت سخت ترین حالتی بود که روح و روان آزادگان را میازرد . بالاخره انتظار به اخر رسد.

یک روز از بلند گوی محوطه اردوگاه اعلام کردند که صدام می خواهد اسرا را آزاد کند کسی باور نداشت زیرا برای خرد کردن روحیه اسرا چندین بار برخی از اسرا حتی تا پلکان هواپیما بردند ولی انها را بازگرداندند.

روز بعد از اعلام ، گروهی از صلبب سرخ جهانی وارد اردوگاه شدند. همه به یکدیگر نگاه می کردند چه خبر شده است هیچ قراری نبوده که در این مقطع زمانی صلیب سرخ بیاید به نزد آنها رفتیم .

مترجم با آنها صحبت کرد که why have you come here چرا به اینجا امده اید؟ صلیب جواب داد که ما آمده ایم که شما را آزاد کنیم بچه ها  با یک حالت بهت زده به یکدیگر نگاه می کردند به یکدیگر می گفتند انگار خبرهایی هست بلاخره صلیب سرخ اسامی تمامی بچه های اردوگاه را نوشت و در گروههای هزار نفره آنها را تفسیم کردند .

خاطره آزاده روستا از لحظه رهایی و بازگشت

 آزاده سرافراز حاج حیدر یزدانشناس

بادم هست دو شب آخر که قرار بود ما از چهار دیواری لعنتی آزاد بشویم ،عراقی ها اجازه دادند که ما تا آخر شب در محوطه اردوگاه آزادانه قدم بزنیم چقدر مهتاب زیبایی بود ،چقدر حرکت  چشمک زدن ستاره ها چشم نواز بود ،لحطات نابی که هشت سال از ان محروم بودبم چونکه ساعت سه عصر در ابن هشت سال ما را در آسایشگاه داخل می کردند و ما باید تا ساعت هشت صبح فردای آن روز در چهار دیواری زندگی را  بگذارانیم .

ساعت موعد و مقرر فرا رسید ما را از اردوگاه خارج کردند راستی  چه لحظه بیاد ماندنی، باید از آن چهار دیواری لعنتی خداحافطی می کردیم زمانی که ما را به خارج اردوگاه هدایت کردند چشممان عادت به مسافت های دور نداشت در نگاه اول قادر به نگاه مسافت دور نبودیم بهر حال چشممان عادت کرد احساس تولد مجدد داشتیم اتوبوس های زیادی در کنار اردوگاه پارک کرده بودند و منتطر ورود ما بودند. گروه گروه وارد اتوبوس ها شدیم  به یکدیگر می گفتیم بعید است که عراقی ها ما را آزاد کنند تا لب مرز ما را می برند بعد بخاطر اینکه روحیه ما را خرد کنند ما را بر می گردانند .

 

آزاده سرافراز حاج حیدر یزدانشناسآزاده سرافراز حاج حیدر یزدانشناس

آزاده سرافراز حاج حیدر یزدانشناس

اتوبوس ها به راه افتادند به مرز خسروی که رسیدیم اتوبوس های ایرانی را دیدیم که تمثال امام بر روی شیشه های خود داشتند کم کم داشتیم بیدار می شدیم مثل اینکه حقیقتا ما را می خواهند آزاد کنند خود را به عکس امام رساندیم او را بوسیدم در اتوبوس های ایرانی نشستیم اتوبوس ها حرکت کردند .

چند قدمی که اتوبوس ها حرکت کردند بچه ها به راننده گفتند که بایستند. راننده گفت چرا بایستم  اتوبوس که ترمز کرد بچه ها همگی به پایین پریدند و خود را روی خاک مقدس ایران اسلامی انداختند و بوسیدند همگی دو رکعت نماز شکر خواندیم و دوباره سوار اتوبوس شدیم .

ما را به کرمانشاه بردند و پس از اقامت کوتاهی توسط هواپیما به تهران منتقل کردند و پس از دو  روز اقامت در تهران و کارهای قرنطینه با پرواز عمومی وارد فرودگاه بوشهر شدیم جمعیت عظیمی از مردم قدر شناس بوشهر اطراف اردوگاه بودند .

ما را به پشت بامی در یکی از ساختمان های فرودگاه بردند که جمعیت بهتر ما را ببینند در لابلای جمعیت صدای اشنایی شنیدم دقت کردم صدای مادرم بود که دستش برایم تکان می داد گر چه خیلی پیر و فرسوده شده بود او را شناختم .

بعد از لحطاتی ما را از پشت بام پایین اوردند بلافاصله خود را در آغوش مادر انداختم .سوال کردم پدر کجاست آیا او زنده است فردی که بسیار ضعیف سالخورده نشان من دادند گفتند این پدرت هست باور نکردم و به آنها گفتم چرا سر بسرم می گذارید پدرم لبانش را بر روی صورتم گذاشت و می بوسید من هم در ابتدا احساس پدر فرزندی نداشتم روی او را بوسیدم ولی لحطه به لحظه باور کردم که پدرم هست و زمانه او را به این وضعیت انداخته .

آزاده سرافراز حاج حیدر یزدانشناسآزاده سرافراز حاج حیدر یزدانشناس

بالاخره ما را به خانه پدرم بردند اوضاع خیلی تعییر کرده بود برای روستا برق آورده بودند انگار مردم روستا همه تغییر کرده بودند همه را به درستی نمیشناخنم هر یک از اهالی روستا به نزد من می آمدند و می گفتند که آیا او را می شناسم من هم در جواب به انها می گفتم نه بدرسنی نمی شنایم و خودشان را معرفی می کردند

یکی از دیدار ها یی که آن زمان با یکی از افراد روستا داشتم و خاطره آن مانند شعله ای هنوز من را می سوزاند دیدارم با پدر شهید اسدالله انبارکی بود . آن مرحوم به نزدم آمد .فرزندش ،شهید مفقود الاثر شده بود .به من گفت :شما با هم رفتید چرا رففیت را با خودتت نیاوردی؟ این انصاف نیست که خودت تنها بیایی. گریه امانم نداد و خود را در آغوش او انداختم و گفتم بخدا من هم نمی خواستم برگردم ،من هم دوست داشتم همان راهی را که اسدالله رفت  بروم اما او از من سبقت گرفت .خیلی بی تابی می کردم که پدر شهید من را آرام کرد.

امیدوارم که خدواند توفیق دهد که رهروان واقعی شهدا باشیم

 مرحوم علی انبارکی پدر شهید جاویدالاثر اسدالله انبارکی

ارادتمند یزدان شناس


بازگشت